تبليغاتX
حجم مینوی مادرم حوا
دلتنگی هام بیشتر از اون شده که در قالب شعر بگنجه و من هم راهی بجز مطالعه کردن برای خودم پیدا نکردم

حتی نوشتن برای نشریه هم شده برام مثله یه بغض و با اینکه طبق معمول برام سوژه فراوونه ولی انگار کلمات ته کشیدن یا اینکه قلمم خشک شده باشه یا حتی کاغذ باهام قهر کرده باشه ، شایدم ذهنم اونقدر تخلیه شده که هیچ فکری حتی نارحتی توش موجود نیست ، فقط دیگه نمیتونم بنویسم واین هیچ ربطی به گفته های سردبیر گرامی مان آقای رستمی که همیشه میگوید شماها سوژه کم می آورید چون مطالعه ندارید ، چون دیدتان وسیع و تیز و ریز بین نیست ، نداره و  نوشتن شده برام یک کار شاق حتی اگر خاطرات روزمره و یادداشت های لای سررسید باشد .

حالا دوستان هی بگویند داری کم کار میشی و موازی با مطالعاتت پیش نمیری ، البته بماند که همه از شروع دوباره ی کتاب خوانی و مطالعاتتم تعجب می کنن بلاخص آقای علیرضایی که گاهی اوقات نقش داوود غفارزادگان را برای تشویق به مطالعه ی ما جوانان ایفا میکنند .

هرچه هست فکر میکم من هیچ وقت مثل یه آدم عادی دچار رکود های معمول نمیشم و حتی در این مورد هم با دیگران تفاوت دارم و رکود من هیچ وقت صد در صدی نیست چون هر وقت می نویسم ، مطالعه نمی کنم و هر وقت مطالعه میکنم نمی نویسم

من که خودم هم از خودم چیزی سر در نیاوردم چه برسه به دیگرون !

این هفته حمید رستمی بازم علامت سوال شده و بنا به عطش سیری ناپذیرش ازم مطلب میخواد و من با اینکه کلی سوژه دارم ولی دلم داره یه جور میشه چون حوصله ی نوشتن ندارم اما اگه همین اجبارهای آقای سردبیر نبود فکر میکنم مدتها پیش نوشتن رو کنار میذاشتم ولی باز گلی به جمال دوستانی چون او و کسانی که با کامنت هاشون بهم دلگرمی میدن و برای نوشتن تشویقم میکنن .

خسته نباشی جناب سردبیر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:23  توسط رستاک  | 

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد ، در پی او بشتابید . هرچند که راه  او سخت و ناهموار باشد. و هر زمان که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند .

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید . هرچند دعوت او رویا های شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند .

زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد ، به صلیب نیز می کشد و چنانکه شما را می رویاند ، شاخ و برگ شما را هرس می کند و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند ، نوازش می کند ، همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند ، تکان می دهد .

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند . آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد .  و سپس به غربال باد ، دانه را از کاه می رهاند ، و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید . سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید و بعد از آن شما را به آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوندتان مقدس شوید .

اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشید ، خوشتر آنکه از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست . جایی که شما می خندید ، اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید و می گریید ، اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید.

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش . عشق نه مالک است و نه مملوک . زیرا عشق برای عشق کافی است .

وقتی که عا شق می شوید ، مگویید : " خداوند در قلب من است " بلکه بگویید : " من در قلب خدا جای دارم " و گمان مکنید که زمام عشق در دست شما ست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند شما را هدایت می کند .

عشق را هیچ آرزو نیست ، مگر آنکه به ذات خود در رسد . اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید ، آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند. آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید . آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید. آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بال های قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است . آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید ، و به خواب روید ، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او .

 

                                                          " جبران خلیل جبران "

 

 

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط رستاک  |